فر به ژاپن یکی از برنامه های خوب زندگیم بود یک بورس دانشجویی یک ماهه در خارج از کشور در بهمن و اسفند 1395 و سفرهای مختلف در شهرهای جذاب ژاپن و آشنایی با مردمانی که 180 درجه با فرهنگم متفاوت هستند و در طبیعت و خویشتن و سرعت درفناوری با شدت نور در حرکت هستند... راستش برای من اتفاق بسیار بزرگی بود. خوشحالم برای این دوره جذاب و خدا را شاکرم برای همیشه که تجربیات و خاطراتی را در ذهنم نهفت که وقت یادم می آید روح و جسم تازه و زلال می شود.دوست داشتم خیلی از خاطرات را می نوشتم خیلی از عکس ها را می گذاشتم ولی تنبلی همیشه چمباتمه می زند بر بالینم...گزارش های اداری و تخصصی این سفر که در حوزه اکوتوریسم بود را در قالب های محتلف ارایه کرده ام....اما حالا این جا شاید بهتر باشد  چند تا از حس و حالهای خوب را در وبلاگم که حالا شاید بیشتر خودم مخاطبش هستم را بگویم ....

 مثلا...................مثلا.........

مثلا زمانی که  در شهر میه در کلوپ خانم کیکو  آموزش می دیدیم و  یک روز به او گفتم چرا عروسک های "زنان آماسان" را درست نمی کنید...گفتم اگر عروسکی داشتید من می خریدم که او با مهربانی تنها ماکت عروسکی کوچک کلوپش را به من هدیه داد و گفت این که در سینه اش است مروارید واقعی است...گفت ممنونم از پیشنهادت به زودی این کار را می کنیم ... جالب بود آنها هر پیشنهاد کوچکی را بسیار جدی بررسی می کردند...

 

در شهر توبا از سالها پیش زنانی به نام آماسانها برای امرار معاش تا عمق 20 متر بدون اکسیژن شنا می کردند تا در اعماق آبها جلبک و صدف جمع آوری کنند تعداد این زنان الان خیلی کم شده ولی حالا در کنار "مروارید" شهر توبا این زنان هم برند گردشگری هستند هر جا که می رفتیم عکس و ماکت زنان رو میدیدم.. البته مغازه های مروارید بیشتر بود...من دو تا گلوبندزیبای مروارید برای خواهران عزیزم گیتی و افسانه و دو تا سنجاقک گل سینه برای دوستانِ جانم مهنوش و ژیلا خریدم..

زمانی که در شهر فوجی نومیا در اتاقک خط شوجی با  لباس کیمونو خط شوجی می نوشتیم و آن جعبه موسیقی آهنگ زیبای رود روان را پخش کرد و حالا این اهنگ  خاطرات ژاپنم همه گروهمانشده است..

 

خیلی خوب بود اون روز...زمانی که در روستای یونا در کافه استاد شینتانی با بچه ها چای مخصوص دارجلینگ رو می خوردیم و احساس خوبی از روزهایمان داشتیم. آن شب قرار بود میهمانی باشکوهی داشته باشیم .. همراه با لذت بردن و قدم زدن در روستایی که هیج پلیس و نگهبانی نداشت چون این روستا آنقدر امن بود که  نیازی به این قبیل شغل ها نداشته باشد...

و شام، سوشی فاخرانه ای بود که در خونه استاد شینتانی خوردیم البته تعدادکمی حاضر بودند سوشی بخورند ولی برای من تجربه جالبی بود مثلا تو همین سینی اون 2 تا شاه میگو را من خوردم!!

معابد زیبایی که در شهرهای مختلف از اونها دیدن کردیم ...توکیو...فوجی نومیا...کیوتو این عکس مربوط به معبدی در شهر ناگویا است ... مردمانی که در معابد از ته دل دعا میکردند و ما سعی می کردیم خیلی تمرکز آنها را به هم نزنیم....

وای خنده ها تمامی نداشت وقتی کای جان صاحب یکی از قنادی های قدیم شهر فوجی نومیا با همان آداب سامورایی و خشک و سخت می خواست به ما درست کردن شیرینی ساکورا یاد دهد. خمیر و همه چیز آماده بود ...باید خمیر را گرد می کردیم و بعد گلبرگ هایش را با یک چاقو برش می دادیم دستورهای ساده اش ذهنهای پیچیده ما را قانع نمی کرد آخه این همه سادگی؟؟!! ...سادگی کار برای ما خنده آور بود ولی او محکم و جدی کارهای ساده رو انجام می داد حالا که می بینم از پیچیدگی ما و سادگی آنها چه کشورهای بیرون آمده و حتی چه شیرینی ساکورایی... باید ...باید دوباره به سادگی بازگشت کرد ....

مثلا زمانی که به سمت جزیره یوشیجا با فراغ بال بر روی کشتی روح و جسم را به وزش بادهای زمستانی داده بودیم و به جزیزه یوشیجا نزدیک می شدیم...آسمان آبی و زیبا...

 

چه تجربه خوبی بود زمانی که در نزدیکی مدرسه طبیعت در روستایی در حوالی کوه فوجی تجربه نودل پزی را با چند خانم سالمند داشتیم که حالا یک آشپزخانه و یک رستوران کوچک سنتی رو داشتند و مشوقشان هم فعالهای طبیعت گردی منطقه بودند... این پارچه ها که دست زنان هست تانه، حوله دستباف زنان خوش ییلاق استان سمنان هست که ما براشون هدیه برده بودیم و آنها عاشقانه پذیرفتنشان...

مثلا زمانی که در شهر کیوتو در محله گیشاها قدم می زدیم و نباید با این زنان مغرور هیچ گفتگویی می داشتیم حتی در حد تقاضای یک عکس. این زنان هنوز با همان لباس سنتی و کفش و کیف و موهای آرایش کرده سنتی ژاپنی ها زندگی می کنند موبایل نبایدداشته باشند و متعلق به گذشته هستند...زنانی که مصاحب های گرانقیمتی برای مردان هستند و....

این عکس از دوست عزیز آقای عمویی است که بالاخره از گیشاها تونست عکس بگیرد...

و رفتن به پاغ قدیمی مرکز شهر کیوتو که یکی از قدیمی ترین و باشکوه ترین کاخ امپراطوری قدیم در آن وجود دارد ...زمانی کیوتو پایتخت ژاپن بوده است و مقر امپراطورها...کیوتو توریستی ترین شهر ژاپن است و بیشتر از هر جا احساس میکردیم مورد توجه هستیم...

تجربه غارنوردی در مرکز بازدید کنندگان دریاچه تانوکی....این غار مصنوعی هم صخره داشت..هم چال ..هم مسیر پیمایش سینه خیزی و هم خفاش ...هم لحظات خوب ...

و تجربه پرنده نگری در دریاچه تانوکی..... و همچنین مرکز بازدید کنندگان تالاب فوجیه میه 

غذاهای مرکز آموزشیمان درتوکیو غیر قابل تحمل بود باز ناگویا بهتر بود.. واقعا لذت نمی بردیم ..حتی غذاهایی که به سبک بین المللی هم می خواستند بپزند  طعم و مزه غذاهای ژاپنی را می داد هر چند من تقریبا با غذاهاشون راه اومدم ولی لذنی نبود .... تنها لذت صدای مهربون گارسون رستوران جایکا در ناگویا ..هیچگاه فراموشش نمی کنم...داد و فریادهایش دراول صبح ...اوهایو گزای ماس...اوهایو گزای ماس ...یعنی صبح به خیر و به زور می خواست ما رو وادار به خوردن صبحانه اضافی کنه البته صبحونه هاش واقعا خوب بود..

 و یا زنان و مردان ژاپنی که ترجیح می دادند در اماکن مذهبی و توریستی لباس های سنتی ژآپنی را بپوشند....

و تور جذاب ناخنک زنی که باید سعی می کردیم بالاخره یک نوکی به غذا بزنیم چون میزبانها کنارمون بودند و خوب خیلی زحمت و خرج برای غذاها کشیده بودند...دیگه از سفره ماهی تا حلزون.. تا صدف و ...وای جلبک از هم اش بدمزه تربود...جلبک تازه واکامی....

 

و کوه فوجی و لباس کیمونو و ژست های مختلف ....

 

روز پایان تحصیلی برایمان یک جشن سنتی ژاپنی برگزار کردند و همه چیز رنگ در رنگ بود و رقص ساکورا..رقص اژدها...رقص سامورایی که همه از ایین هایی قدیمی و سنتی آنها بود و همراه با  غذاهای خوشمزه..لباس های سنتی....دانشجویان خارجی خیلی هاشون کیمونو پوشیدن راستش ما منصرف شده بودیم همون یک بار کفایت می کرد..

   

 وکسانی که در این سفر بسیار حرفه ای  در حوزه اکوتوریسم برخورد کردند و من از مصاحبت و یا کلاسهاشون لذت می بردم..استاد شیتنانی که به هر حال از اول تا اخر با ما بود و حسابی در کنار ش آموختنن را یادگرفتیم خانم کیکو و فعالیت گسترده اش در شهر توبا ....داویل دخترک اندونزیایی که راهنمای کلوپ کیکو بود و چقدر زیبا فن تفسیر رو می دونست ...و آقای توجینو  از انجمن اکوتوریسم که در کنار استاید دیگر ژاپنی که تقریبا بی انرژی و حرکت آهسته  ما رو کمی خسته و محدود کرده بودندبچه ها را با کارگاه مهیجش انرژی داد..