برنامه دیگر ...تجربه ای دیگر...

خوشحالم یک برنامه خوب دیگر هم البته با نامی کوچک از خانه طبیعت برگزار شد ...روزهایی که تازه به مجموعه سعدآّباد آمده بودم سعی می کردم حوزه شمیران را بشناسم که البته هنوز هم خیلی چیزها گنگ و مبهم است.. ولی اولین کتابی که در این خصوص خواندم جغرافیای تاریخی شمیران دکتر ستوده بود از خواندن جغرافیای سعدآباد و شمیران و همه تاریخ و قصه های آن در کلبه چوبی کوچک لذت می بردم...حس خوبی است غوطه ور شدن در این قسم کتابها مخصوصا برای من که  از کودکی با کتاب و کتابخوانی آشنا بودم ...(پدرم عاشق تاریخ بود و مدام به کتابخانه ها سر می کشید ...)

اما حالا خوشحالم که در بزرگداشت روز تولد استاد ستوده سهم داشته ام... حس خوبی است ....چالش خوبی بود ....همه چیز خوب بود ...

اما برای من به شخصه انجام یک برنامه در کنار تمام ارزشهایی که برای نام این بزرگان دارد و افتخار بزرگی است رویارویی با چالش هایی  است که در محدودیت های زیاد اطراف از آن پیروز بیرون آیم....قرار است خودم با خودم...

هر برنامه که تمام می شود موضوعاتی ذهنم را مشغول می کند ... این روزها رقابت را خطرناک می بینم.... گروههای که اهداف خود را با رقابت رقم می زنن و آن را به خطر می اندازند .....کسانی که در هر کاری انگیزه رقابتی دارند مرا به فکر فرو می روند ...مگر نمی دانند این روزها باید جزیزه اقیانوس آبی خود را پیدا کنند.... من یافتن اقیانوس آبی را ترجیح می دهم...اگر اقیانوس آبی ام را به رقابت بیاندازند ..... اقیانوس دیگری پیدا خواهم کرد.... 

سومین تولد فامیل

سومین تولذ تیرماهی ها هستند تولد همشون و از جمله خودمم مبارک باشه

 

روز تولدم

امروز روز تولد من بود اما در خیابان حجاب به بدرقه شخصی رفتم که سالهای سال می شناسمش ...یک حس ناشناخته یک بدرقه خوب ..یک خداحافظی 

خانه دوست دل است ...

همین چند هفته پیش بود کامران شیردل از کیارستمی می گفت" عباس از همون جوانی هم خیلی خوش قیافه بود اما عاشق عینکشه و بخشی از صورتش همشه پنهون ..."

یک وقتایی ادم منتظره تا یکدفعه سرریز شه امروز از اون روزا بود  .... خبر مرگ کیارستمی رو آزاده برام تلگرام کرد...خوب این کافیه تا روزت رو سرت آوار شه ... کیارستمی از عجیب ترین فیلمسازهایی بود که کاراشو می دیدم  کارشو انجام داد تا آخر.. آنجوری که دوست داشت بدون ورود به حاشیه هایی که آدم ها برای خودشون درست می کنند...

یک زمانی یادمه دوستانم منو به خاطر گم کردن مدام وسایلم با صدای بچه گانه و لهجه شمالی ممدرضا نعمت زاده ( همون ممدرضا نعمت زاده خانه دوست کجاست) صدا می کردن اول مقاومت می کردم بعد خودم هم بدم نیوده بود....حالا اصلا ناراحت نیستم واسه این اسم و برچسب چون من هم از تمام اون دردها و رنج شکست شخصیت کوچک فیلم رو در روابط و بی اعتنایی آدمها به دغدغه ها همدیگر عبور کردم ...  چشیدم...و آلوده شدم... روحت شاد و ممنون برای تمام قاب ها و تصاویری که آفریدی

مراقب تارهایت باش

حالا بخشی از داستانم "مراقب تارهایت باش" را که زمانی برایش جایزه گرفتم این جا می نویسم حالا این پاراگراف را بیشتر از هر زمان دیگر بیشتر دوست دارم ...


نیمه شبِ عاشقان و عابدان بیدار، ترنج هم به راز و نیاز با خدا برخاست؛ در تنهایی، دوباره قسمِ خورد که برترین بنده اش خواهد شد اگر گودرز را باری دیگر برای دقایقی سویش آورد...صدایی نیامد ترنج لب غم کرد و در ناامیدی به زمین چشم دوخت..
همان دم نگهبان جوان جانمازش را برداشت و به سوی او آمد:" با من سخن بگو ترنج زیبا ... من همانم که گودرز را به بالینت آوردم "...
ناگهان اشک به چشمان ترنج آمد و گفت: به گمانم پرورگار راضی به این عشق نیست
نگهبان شگفت زده و ناباور خنده ای از سر ترس کرد و گفت: به خدای یگانه می دانستم روزی با من سخن می گویی...تو هم این عشق را فهمیدی ..
ترنج سکوت کرد و قطره اشکش به سمت کلاله ها جاری شد نگهبان جلوی سیلاب آن را گرفت و گفت: بگذار کسی بیدار نشود ..بگذار با هم سخن بگوییم بگذار با تو تنهای تنها باشم...به من نگاه کن چرا چشمان زیبایت تنها فرود را می بیند...
ترنج گفت:چون باید از کسی دل بکنم و خدایم منتظر است تا از او بخواهم ...تا اجابت کندو من..
نگهبان جوان شتابان گفت: و من در این راه یاریت می کنم
ترنج رنجور گفت: چگونه ..دلم راضی نمی شود ..
پسرک گفت:به چشمانم نگر تا عشق، خیالِ عشق را بر کند..
ترنج لبانش را آهسته گزید و نومید بر چشمان آهووش نگهبان جوان نظری افکند.. جوان به نگاه او شکر خدا را به آسمان فرستاد.. ترنج نگاه پسر را دنبال کرد چشمش به سقف بیکران افتاد ناگهان دلش سبک شد...نفهمید چه بر سرش آمد اما دیگر رنجی باقی نماند .. به خود گفت:" چه شدکه قلبم آزاد شد این حال خوش از برای چیست"
نگهبان جوان خسته و بی رمق روبه روی ترنجعاجزانه نشست و گلبرگهایش را بوسید..ترنج قلبش به لرزه افتاد و گلگون شد..

پرواز

 هوای امروز بسیار گرم است گرچه اینجا در کلبه چوبی خانه طبیعت خنک است ...خنکی همانند سرداب های خانه قدیمی .... چند ساعتی است که یک جفت مینا دارند به جوجه شان پرواز یاد می دهند ... حالا اما جیغ و دادشان در آمده است قلبم از جا کنده می شود ..در خانه راکه باز می کنم گربه ای را جمباتمه زده بر روی پله ها می بینم ...مرغ ها برایش خط و نشان می کشد گربه رو دور می کنم .... دوباره صدای جیغ میناها می آید می بینم گربه یواشکی در پشت خانه قایم شده است ... می دانم نباید چرخه را به هم زد اما گربه رو دور می کنم  دیگر صداها می خوابد ...عکس هایم خراب شد اما عکس خانه را می گذارم