سفر با خانواده عزیزم در قشم و هرمز

سفر هرمز به بهانه تولد افسانه بود و  عبور از سال بدی که داشتیم اما من لحظه لحظه مسحور تمام زیبایی های جزیره هرمز شدم ...این نظم ناخواسته چگونه به این زیبایی رسیده است این قرمز نیلی از ترکیب کدام رنگ ها شکل گرفته خاک های سبز و آبی و قرمز مگر می شود...هرمز بهترین بخش سفر ما به جزیزه قشم بود ... کشتی درست ساعت 7 صبح لنگر انداخت و بعد از یک ساعت به هرمز رسیدیم

 

..آقای هرمزی و سه چرخه اش همراهمان شد باران هم افتخار داد و ریز ریز بر سرمان بارید و ما 6 ساعت جزیره را گشتیم...از کوههای رنگین کمان ...تا کوههای مجسمه ها...تا غار نمکی و قلعه پرتغالی ها .... و بعد میگوی کبابی زنان محلی هرمز طعمی دیگر به سفر داد...مادرم اما کمی پاهایش درد گرفت



این دختر زیبا فروشنده است برادر کوچکش ماهیگیر ساکنان جنوب را بهتر میفهمم طعم نگاه و رفتارشان را بهتر می فهمم صمیمی است دعوت ما به خانه شان......

این جا دیگر مفهوم اقامتگاه بومی جا افتاده است در قشم و هرمز همه می خواهند تکیه بر بالش بزنند و بر سفره ای بنشیند که زنی بومی بر بالای اجاقش میگو و ماهی سرخ کرده و چقدر لذیذ .....

 

روز غم ....

خبر مرگ پدر را روز 18 فروردین 1394 و در یک تماس تلفنی به خود من اطلاع دادند...روزی که تنهای تنها بودم...
 
 
امروز سالگرد غم انگیزترین روز زندگیم است.... هیچ وقت انقدر درد و رنج را حس نکرده بودم...من دیگر به گذشته باز نمی گردم...راستی دو سال پیش به قبلش زندگی چطور بود....من چطور بودم... شاید آرزویی داشتم آرزوهایی ..از مرداد سال 93تا 18 فرردین 94 چقدر سخت بود و دردناک.... من چگونه زنده ماندم.... خانوادگی چطور دق نکردیم ...روزهای مرگ.. رانده شدن از سوی همه دکترها....گریه و التماس به همه نیروهای دنیا ...رنج ..آزمایش های خوب و بد...امیدهای واهی....پشت مطب ها ماندن.. بغض و گریه..طعم تلخ شیمی درمانی و رادیوتراپی پدرم... کلاه قشنگی که برایش از انقلاب خریدم....آناپلاستیک لعنتی...آن آزمایشگاه بوگندوی خیابان ولیعصر...مادرم که رنج مرگ دو برادر را پشت هم داشت و به یکباره پیر پیر شد ..تمام روزهایی که سناریو می ساختیم تا پدر نفهمد دارد میمیرد.... و بهترین اتفاق خوب در مریضی او فراموشی به خاطر متاستاز مغز بود...دیگر نفهمید ...
 
مهربان و شیرین شده بود آن روزها با هم تاریخ می خواندیم ....چون دیگر درد و رنج روحی نداشت....شبها و قصه ها و گریه ها و دست های پدر ...نوازش صورتم و شانه کردن موهایم ....دست هایی که مدام در دستهایمان بود..تا پاسبانی شبانه روزی خانوادگی تا پدر شب را نفهمد ..... همیشه خانه روشن بود....تا دوستانی که همراه دردهایت می شوند... تا مرگ ناگهای نامزد دوستم و یار جوان و خوش اخلاق پدرم....تا سفری که عموی عزیزم خارج از همه محافظه کاریهای این روزها ترتیب داد تا پدر که دیگر توان راه رفتن نداشت را به اقلید ببریم و جاده زیبایی که پدر چشم به او انداخته بود ..عید نود و چهار خانه عمویم در اقلید مامنی بود برای روزهای پایانی زندگی پدرم.. پدربزرگم درست چند ماه بعد از سفر همیشگی پدر تاب چیدن عکسهای فرزندان و دامادش را تاقچه خانه نداشت و همراهشان شد..... بگذار همین پست باشد برای تلخی آن روزها...خوب شد بلاگفا آن روزها مشکلی برایش پیشامد و بخشی از اطلاعاتم پاک شد .بگذار خاطرات تلخ و شیرینش حتی برود از ذهنم یا نه یادم بماند!!!...خبر مرگ پدر را روز 18 فروردین 1394 و در یک تماس تلفنی به خود من اطلاع دادند...روزی که تنهای تنها بودم...