حالا بخشی از داستانم "مراقب تارهایت باش" را که زمانی برایش جایزه گرفتم این جا می نویسم حالا این پاراگراف را بیشتر از هر زمان دیگر بیشتر دوست دارم ...


نیمه شبِ عاشقان و عابدان بیدار، ترنج هم به راز و نیاز با خدا برخاست؛ در تنهایی، دوباره قسمِ خورد که برترین بنده اش خواهد شد اگر گودرز را باری دیگر برای دقایقی سویش آورد...صدایی نیامد ترنج لب غم کرد و در ناامیدی به زمین چشم دوخت..
همان دم نگهبان جوان جانمازش را برداشت و به سوی او آمد:" با من سخن بگو ترنج زیبا ... من همانم که گودرز را به بالینت آوردم "...
ناگهان اشک به چشمان ترنج آمد و گفت: به گمانم پرورگار راضی به این عشق نیست
نگهبان شگفت زده و ناباور خنده ای از سر ترس کرد و گفت: به خدای یگانه می دانستم روزی با من سخن می گویی...تو هم این عشق را فهمیدی ..
ترنج سکوت کرد و قطره اشکش به سمت کلاله ها جاری شد نگهبان جلوی سیلاب آن را گرفت و گفت: بگذار کسی بیدار نشود ..بگذار با هم سخن بگوییم بگذار با تو تنهای تنها باشم...به من نگاه کن چرا چشمان زیبایت تنها فرود را می بیند...
ترنج گفت:چون باید از کسی دل بکنم و خدایم منتظر است تا از او بخواهم ...تا اجابت کندو من..
نگهبان جوان شتابان گفت: و من در این راه یاریت می کنم
ترنج رنجور گفت: چگونه ..دلم راضی نمی شود ..
پسرک گفت:به چشمانم نگر تا عشق، خیالِ عشق را بر کند..
ترنج لبانش را آهسته گزید و نومید بر چشمان آهووش نگهبان جوان نظری افکند.. جوان به نگاه او شکر خدا را به آسمان فرستاد.. ترنج نگاه پسر را دنبال کرد چشمش به سقف بیکران افتاد ناگهان دلش سبک شد...نفهمید چه بر سرش آمد اما دیگر رنجی باقی نماند .. به خود گفت:" چه شدکه قلبم آزاد شد این حال خوش از برای چیست"
نگهبان جوان خسته و بی رمق روبه روی ترنجعاجزانه نشست و گلبرگهایش را بوسید..ترنج قلبش به لرزه افتاد و گلگون شد..